تحلیل مجموعه عکس «دنیای درون»

34
0

در حاشیه نمایش عکس‌ها در حلقه هنر

حلقه تحلیل مجموعه عکس «دنیای درون» اثر حمید صف‌آرا با حضور شخص هنرمند، شعیب حسینی، کارشناس‌ارشد گرافیک، محمدرضا چیت‌ساز، کارشناس گرافیک و فواد تجلی، کارشناس گرافیک سه فعال در عرصه عکاسی و حضور اتفاقی محمد دادخواه، کارشناس عکاسی از دانش‌گاه هنر در جلسه ششم حلقه هنر پس از به نمایش‌ درآمدن عکس‌ها در سالن فارابی دانش‌گاه هنر، برگزار شد، «دنیای درون» جست‌جویی شخصی در روابط اجتماعی عابران پیاده در محلات مختلف تهرانی در خردادماه سال ۸۸ است که عکاس در آن به بروزی پیچیده از دنیای درونی ره‌گذران پیاده دست‌یافته است. متن گفت‌گوی حلقه تحلیل به صورت کامل به شرح زیر است.

صف‌آرا: به نام خدا. خدمت دوستان سلام عرض می­کنم. عکس­هایی که امروز می­بینید، عکس­هایی است که برای پروژه­ی پایا‌ن‌نامه‌ام گرفته بودم. عکس­ها را مشاهده می­کنید. این عکس­ها در سال ۱۳۸۸ و چند هفته قبل از شلوغی‌های فتنه ۸۸ گرفته شده­است. در آن زمان شرایط فتنه در جامعه حاکم بود و فضا شاید امنیتی بود. این پروژه باعث شد بین مردم بروم و اعتماد آن­ها را جلب کنم و به تهیه­ی عکس­ها بپردازم. شروع این پرو­ژه از یک دغدغه­ی شخصی بود. دغدغه­ی ارتباط با دیگران. هرچه به جلوتر می­رویم ارتباط گرفتن در جامعه سخت­تر می­شود. با این کار می­خواستم در حد خودم، به مخاطبانی که آثار را می­بینند تلنگری بزنم.

وقتی در خیابان حرکت می­کنیم، ممکن است انرژی­های متفاوتی از افراد دریافت کنیم و این در کار ما تأثیر دارد و ارتباط هم از همین جا شکل می­گیرد. این نوع انرژی­های دریافتی روی اخلاق و گذران روزهایمان تأثیر دارد. این تجربه را همه­ی ما داشته­ایم. اگر با افراد بشاش و شاد مصاحبت داشته­باشید روزتان، روز خوبی خواهد بود، در این روز­ها سرحال­تر هستید و به راحتی، روز را ادامه می­دهید. برعکس این قضیه هم صادق است. اگر با افرادی که اخم کرده­اند، ناراحت هستند، افسرده­اند، چهره­های درهم کشیده داشته باشند، برخورد کنیم معمولا حس خوبی از آن­ها نداریم. البته این­طور نیست که به­طور کامل دوست نداشته­باشیم با آ­ن­ها رابطه برقرار کنیم لیکن حس خوبی نداریم و تا جایی که بتوانیم سعی می­کنیم در آن شرایط قرار نگیریم.

کلیت عکس­ها، کاملا موضوع محور است. به شخصه نخواستم که وارد مباحث فرمی شوم. رنگ­ هم در عکاسی بسیار تأثیر دارد. نکات مؤثر در عکاسی را لیست کردم. به­نظرم آمد که اگر رنگ و فرم از آن گرفته شود حس درونی چهره­ها را بهتر نشان می­دهد.
عکاسی از مردم سختی­های خودش را دارد. کسانی که تجربه­ی این کار را دارند می­دانند که جلب اعتماد کسانی که در خیابان رفت‌وآمد دارند و شما را نمی­شناسند بسیار سخت است. جزء یکی از سخت­ترین پروژه­های عکاسی است. خود ما هم که هنر خوانده­ایم و در جریان مطلب هستیم، اگر ببینیم کسی در خیابان در حال عکاسی کردن از ما است، شاید صورت‌مان  را برگردانیم و شاید حس واقعی خود را نشان ندهیم و لبخندی روی صورت خودمان قرار دهیم و … و هرکس نسبت به موقعیت اجتماعی که دارد این برخوردش متفاوت است.
برای این پروژه، برای هر عکس حدود یک ساعت وقت گذاشتم. چندین بار عکس­برداری تکرار شد تا این چهره­ها بدون فضای مصنوعی و بدون نگاه کردن به دوربین و بدون تمام نکاتی که ما را از درک واقعی این چهره­ها دور کند، گرفته­شوند. می­خواستم از این­گونه فضاها دور شوم. به­خاطر شرایط آن زمان و عدم اعتماد مردم به­نظر خودم این کار معجزه بود. این که توانستم مردم را مجاب کنم که از آن­ها عکس بگیرم. هیچ کدام آن­ها طفره نمی­رفتند و با گرفتن عکس از آن­ها مشکلی نداشتند. خیلی از افراد هم نمی­دانستند که از آن­ها عکس گرفته­ام. قاعدتا هم نباید می­دانستند زیرا باید چهره­ی اصلی‌شان را نشان می­دادم.

درباره­ی موضوعی کلیتی را خدمتان عرض کردم. می­خواهم جزئی­تر به آن بپردازم. وقتی ما در اجتماع با افراد مختلف ارتباط برقرار می‌کنیم، این نکته مهم است که این اجتماع به چه شکلی ما را به هم نزدیک می­کند. هرچه دو نفر به هم نزدیک­تر شوند مسلما رابطه­ی مستحکم­تری نیز خواهند داشت. با خیلی از چهره­هایی که در طول روز از کنارشان رد می­شویم و حتی در محیط­هایی مثل دانشگاه، که فضای آشناتری برای ما دارد با آن­ها برخورد داریم این­گونه رابطه­ها شکل نمی­گیرد. این نکته کم­کم فضاها را سرد می­کند. ارتباطات کم می­شود و در نتیجه­ی آن، رفت­وآمد­ها هم کم می­شود. این اتفاق علاقه­ها را کم می­کند که منشأ یک ضرر و یا حداقل باعث دور شدن یک خیر و منفعت از ما است. نمی­خواهم وارد مسائل اخلاقی شوم و منظورم بیش­تر بعد اجتماعی مطلب است. این مطلب دغدغه­ی خودم هم بود. حیف است که ما از کنار یک­دیگر رد شویم رابطه­ای با افراد نداشته­ باشیم. شاید به ذهن‌تان برسد که وقتی در خیابان هستیم نمی­توانیم با تک­تک افراد رابطه برقرار کنیم و با آن­ها صحبت کنیم، اما ما می­توانیم با چهره­ی خودمان فضای خوبی را برای دیگران ایجاد کنیم. این اتفاق با یک لبخند یا یک نوع رفتار خاص میسر است. البته توجیه­های مختلفی وجود دارد. خستگی، شدت کار، گرما و … که همه­ی این­ موارد تاثیر دارد اما این اتفاق ما را دور می­کند از چیزی که در ذهن‌مان داریم. از بهتر شدن گذران زندگی‌مان. در تمام کارهای روزمره­ی ما هم تأثیر دارد.

به نتیجه­ی خاصی نمی­رسد. تمامی اتفاقات برداشت شخصی من است. یک تلنگر است. این­که خودمان را جای کسی بگذاریم که در حال دیدن عکس است و حتی جای کسی که عکس از او گرفته شده­است. اگر من بودم چه طور برخورد می­کردم؟ اگر کسی درحال برقرار کردن ارتباط با من یا حتی در حال گذر کردن ساده از کنار من است، من را چه طور می­بیند؟ من چه طور می­توانم فضای بهتری برای او ایجاد کنم؟ با این کار خودم هم سبک­تر می­شوم و راحت­تر هستم و می­توانم تاثیر کوچکی روی فرد مقابل، اطرافیان و اجتماع خودم بگذارم. کلیت کار با این هدف انجام شد. علاقه­مند هستم که فرصت دوباره­ای پیش بیاید و این کار را ادامه دهم. چهار سال از این کار گذشته اما هنوز موفق به تکرار آن نشده­ام. شرایط خاص کشور و خودم طوری رقم خورده که نتوانستم فعلا برای این کار وقت بیش­تری بگذارم.

از نظر فنی، این عکس­ها با دوربین دیجیتال گرفته شده­است. از پایین­ترین مناطق تهران تا بالاترین مناطق آن سوژه­هایی در کارهای من هستند. البته اگر بازار تهران را پایین بنامیم. از بازار نتوانستم پایین­تر بروم. از بازار تهران شروع کردم تا مناطق بالای شهر مثل تجریش و زعفرانیه. می­خواستم تفاوت این دو را بدانم. این که چه فرقی بین این مردم هست. می­گویند که رفاه، راحتی را به همراه دارد و افراد خوشحال­تر هستند. رفاه باعث آرامش انسان است. اما دیدم که این­طور نیست. افرادی هم که در پایین شهر زندگی می­کنند و به­طور روزمره در شهر رفت­وآمد دارند، شاید در حدی که من مشاهده کردم، از نظر ظاهری با افراد بالای شهر تفاوتی نداشتند. قصدم مقایسه نبود. فقط کنج‌کاو بودم. می­خواستم بدانم که واقعا چه تفاوتی دارد. باید وقت می­گذاشتم و می­رفتم می­دیدم. بین مردم بودن را دوست داشتم و دارم. این پروژه­ی مستند هم به­خاطر همین ویژگی من است. اما دیدن که واقعا فرقی ندارند. البته به برداشت مخاطب هم بستگی دارد. ممکن است نظرات متفاوت باشد.

حسینی: بسم الله الرحمن الرحیم. آقای صف­آرا در بحث­هایی که داشتند، کارشان را به­ خوبی تشریح کردند. برای مقدمه کلیتی را خدمت‌تان عرض می­کنم. وقتی تحلیلی را از یک تصویر ارائه می­دهیم، مخصوصا در فضای عکس، عکس­هایی که با انسان سروکار دارد، نگا‌ه‌مان فرمال نیست و فرم­ها را در نظر نمی­گیریم. با درنظرگرفتن این­که آقای صف­آرا در این زمینه به این مهارت رسیده­اند که می­توانند در کارها، ترکیب­بندی و فرم­های جدید ایجاد کنند و در این زمینه شکی نیست. وقتی وارد بعد مفهومی و روان­شناسانه­ی تصویر می‌‌شویم، ابتدا به سراغ اندام حسی و چهره­ی انسان می­رویم. باید در عکس ببینیم که اندام چه صحبتی با ما می­کند. اگر مشتی گره کرده است، باید ببینیم که این مشت نشانه­ی اعتراض است؟ نشانه­ی دعواست یا نشانه­ی اضطراب؟ تمامی این نکات ممکن است وجود داشته باشد. بعد به سراغ چهره می­رویم. چهره­ای که نشان می­دهد چه رابطه­ای بین انسان­ها، بین اشیا، بین انسان و اشیا و حتی آن­ کسی که دوربین را به سمت مخاطب نشانه رفته­است وجود دارد. این مسأله­ی اول است.

مسأله­ی بعدی، پس­زمینه­ی کار است. منظور از پس زمینه، یعنی این­که آن فرد در آن فضا چه­کار می­کند؟ چه ارتباطی بین آن فرد و فضا وجود دارد؟ افرادی که در این فضا جمع شده­اند چه می­خواهند بگویند. باید از عکسی که گرفته شده است پس زمینه­ای بدهیم. عکس قابلیتی دارد که شاید خیلی از هنرها ندارند. زمان بعد و قبل از یک اتفاق را، در یک فیلم داریم، نقاشی هم همین­طور است. در این هنرها زمان سیال است. لیکن در عکاسی این اتفاق نمی­افتد. فریمی وجود دارد که دائما می­تواند رفت­وبرگشت داشته­باشد. زمان رفت­وبرگشت داشته باشد. با این کار می­توانیم ببینیم که این ارتباطات چگونه شکل گرفته است. با این کار اطلاعات فرامتنی از موضوع به دست می­آید. این که این عکس در حال روایت کردن چه اتفاقی برای ما است؟ اتفاق خاصی از زمان است یا خیر؟
کسی که عکس­ها را مشاهده می­کند پیش­زمینه­ی فرهنگی، اعتقادی و به معنای دقیق­تر جهان­بینی خاصی دارد. براساس مطالعاتی که انجام داده­است و براساس رشدی که در آن برهه از زمان برایش اتفاق افتاده­است، ممکن است که عکس را به­گونه­ای تحلیل کند که گویی خودش در درون آن قرار گرفته­است و با این کار ارتباط خودش با افراد را تجزیه و تحلیل می­کند.
عکس­های آقای صف­آرا هم از این قضیه مستثنی نیست. کارهایی که از آقای صف­آرا دیدیم فرم­های بدیعی نیست. فرم­های زیباتری از ایشان می­توانستیم ببینیم. لیکن ایشان در این کارها اصلا دنبال فرم نبوده و دغدغه­های دیگری داشته است و فقط خواسته که آن دغدغه­ها را بیان کند. اگر دقت کرده باشید در چهره­های افراد عنصر خنده خیلی کم است. ارتباط­‌ها خیلی ارتباط­های ضعیفی است. یا اصلا ارتباطی برقرار نمی­شود و یا اگر برقرار می­شود، خیلی زود از بین می­رود. کاملا در تصاویر متوجه این موضوع می­شویم. یا اگر ارتباطی وجود دارد اکثرا با اشیا است. در یک تصویر هم دیدیم که این ارتباط با یک حیوان شکل گرفته است.

این اتفاقات دغدغه­های امروزی است. من از نزدیک آقای صف­آرا را می­شناسم و می­دانم که این دغدغه برای او خیلی مهم است . تعداد عکس­ها را نشماردم اما فکر کنم حدود 26 عدد بود. در این عکس­ها حتی یک کادر عمودی هم مشاهده نمی­کنید. همه­ی کادرها افقی است. به­نظر من اگر بعضی از عکس­ها را عمودی می­گرفت، قدرت بیان آن­ها بیش­تر می­شد. زیرا بعضی از پیش­زمینه­ها و پس­زمینه­هایی که در عکس می­بینیم تعدادی فضای شهری است که ما در این فضای شهری حتی نمی­توانیم ساختمان آرامش­بخش ببینیم. پل­های سفت و سخت می­بینیم، فضای شهری خیلی محکم است. حتی آن پله­هایی که در یکی از عکس­ها بود با عنصری که، عنصر نامنظمی است(صندلی)، همه­ی این نکات نشان­دهنده­ی این است که همه­ی عوامل روی انسان­ها و ارتبطاتشان تأثیر می­گذارد حتی معماری. فکر می­کنم که فضای افقی به­صورت عمدی انتخاب شده­است که آرامشی ظاهری به ما القا کند. اگر به نکات تصویر وارد شویم می­بینیم که کادر افقی نشانه­ی آرامش است. اما وقتی که وارد جزئیات تصویر می­شویم، می­بینیم نه، این آرامش فقط می‌خواهد ما را وارد موضوع کند که در شهرهای شلوغ مثل تهران این نکته قابل مشاهده است.
دلیل گرفتن رنگ از کار هم، به گفته­ی خودشان همین دغدغه­ای است که دارند. همین روابطی که شکل نمی­گیرد. البته سلیقه­ی شخصی من می­گوید که اگر رنگ را می­آوردید خیلی بهتر می­شد. بعضی از افرادی که رنگ را از عکس می­گیرند و البته شما این­طور نیستید، از ترکیب کردن رنگ­ها فرار می­کنند. از ترکیب­بندی رنگی در عکس می­ترسند. می­ترسند که رنگ از انتقال مطلب اصلی، که مورد نظرشان هست، جلوگیری کند. ای کاش این کار را می­کردید. شما که کادر خود را افقی انتخاب کرده­بودید، بهتر بود که رنگ هم می­آوردید. با این کار مخاطب متوجه می­شد که این رنگ­ها هم، دروغین هستند. این رنگ­ها پایدار نیست. درسته فضایی که افراد در آن ارتباط برقرار می­کنند رنگی است اما ارتباطات آنان رنگی نیست. به همین مقدار اکتفا می­کنم تا سایر عزیزان نیز صحبت کنند.

چیت­ساز: بسم الله الرحمن الرحیم. من از آقای صف­آرا بابت کارشان تشکر می­کنم. وقتی به عکس­های آقای صف­آرا نگاه می­کردم، در نگاه اول، عکس­های معمولی و فاقد ترکیب­بندی را دیدم. این­که در پیاده­رو راه رفته­اید و با موبایل از دنیای اطرافتان عکس گرفته­اید. ولی وقتی بیش­تر دقت می­کنیم می­بینیم که نگاه­ها متفاوت­تر و ریزتر است. گویی می­خواهد چیزی را به ما بگوید. انگار افرادی که سوژه هستند نمی­دانند که شما حضور دارید و شما به خلوت آن­ها در پیاده­رو نزدیک شده­اید. شاید پیاده­رو فضایش طوری نباشد که خلوتی را برای کسی ایجاد کند اما در این عکس­ها افراد را با محیط اطراف‌شان راحت می­بینیم. فکر می­کنم این کار خیلی سخت باشد. این که از افراد طوری عکاسی شود که حضور عکاس را حس نکنند و عکاس برای سوژه­اش مثل میز یا صندلی یا درخت داخل پیاده­رو باشد! در این حالت شما از آن­ها عکسی بگیرید که در همان حس­وحال و با همان ارتباط قبلی، با محیط اطرافشان باشند. علاوه بر این­که خود این موضوع، کار سختی است، در سوژه­ی عکس هم این اتفاق دیده می­شود. انگار عکاس می­خواسته که خودش را هم پنهان کند و عکاس بودن‌ش، تکنیک­های عکاسی، ترکیب­بندی­های خاص و یا حتی همان شناختی که از رنگ دارد را پنهان کند و فقط خود سوژه را مطرح کند و نگاه مخاطب را به سمت خود سوژه سوق دهد. این اتفاق عکس را مستندتر و واقعی­تر می­کند. همان­طور که آقای حسینی فرمودند، کادر و پوزیشن­های موضوع دائم تاکید می­کند که روابطی که مردم با محیط اطراف‌شان دارند، روابطی گذرا و سریع است. ممکن است شما در دو ثانیه، ده عدد از این عکس­ها را تجربه کرده­باشید. هر فردی که در خیابان از کنار شما رد می­شود چنین تجربه­ای را انتقال می­دهد. شاید تا­به­حال به آن دقت نکرده باشیم اما این اتفاق افتاده ­است.

ثبت این لحظات، به عنوان یک عکس، به­عنوان اثری که ثابت می­ماند و شما می­توانید دائما به آن نگاه کنید و به آن لحظه فکر کنید که چه اتفاقی بین آن فرد و محیط اطراف‌ش می­افتد، اتفاق جالبی است. در اکثر عکس­ها ارتباط سوژه با اطراف‌ش، نگاه آن طرف یا موقعیت قرارگیری او، در حال حرکت یا در حال راه رفتن است. این موقعیت در تمامی عکس­ها تکراری است. لیکن نگاه­ها به­گونه­ای است که می­توان برای هرکدام از آن­ها داستانی تعریف کرد. این که آن فرد به چه­چیزی فکر می­کند؟ با منظره­ای که مقابل دیدگان‌ش است چه رابطه­ای برقرار می­کند؟ در این حالات داستانی در شکل سوژه اتفاق می­افتد. وقتی به عکس­ها نگاه می­کنیم، ده­ها داستانک می­تواند برای هریک از این افراد و برای هریک از این عکس­ها تعریف شود. اما خیلی کوتا هستند و می­توانند برای شما جرقه‌ای را ایجاد کنند. برای ایده­های بعدی، کارهای بعدی و یا حتی شما می­توانید در ذهن‌تان، داستانی را در پس تمام این اتفاقات ایجاد کنید. به­نظرم نقطه­ی قوت این آثار این نکته است، این­که شما خواسته یا ناخواسته توانسته­اید خود را پنهان کنید و عکاس بودن خود را به رخ مخاطب نکشید. این آثار، واقعا عکس­های مستندی است. می­شود به­عنوان عکس­های مستند به آن­ها نگاه کرد، نه عکس­های آقای صف­آرا! تعدادی عکس مستند از خیابان. همین. 

تجلی: به نام خدا. من هم از آقای صف­آرا ممنونم و همین­طور از شما که وقت خودتان را به شنیدن حرف­های ما اختصاص دادید. امیدوارم که برنامه­ی حلقه­ی هنر مفید باشد و به جای خوبی برسد، همین­طور که الآن پیش می­رود. همان­طور که سایر دوستان هم گفتند، عکس­های آقای صف­آرا، عکس­هایی هستند که زندگی روزمره را نشان می­دهند. فضاهایی هستند که هرروز با آن­ها درگیر هستیم و می­بینیم. پلان­بندی خوب عکس­ها، حرکت زیادی را به مخاطب القا می­کرد ولی نکته­ی جالبی که توجه من را جلب کرد و تقریبا در تمامی عکس­ها هم دیده می­شد، این بود که یک کادر مثلثی در تمامی عکس­ها غالب بود.

این اتفاق مربوط به زمانی می­شود که ایشان، این آثار را عکاسی کردند و فضایی که در جامعه حاکم بود و حسی که ممکن بود خود عکاس داشته باشد و یا نه، وضعیتی که هر روز در فضای شهری‌مان با آن درگیر هستیم. یعنی این مثلث را در تمامی عکس­ها، حالا در بعضی موارد رو به سمت راست و در بعضی دیگر به سمت چپ. در پلان اول تمامی عکس­ها هم یک شخصیت انسانی را می­بینیم. این اصلی­ترین نکته­ای بود که تمامی عکس­ها دیدم که این، استرسی که در عکاسی شهری وجود دارد، چیزی است که هر روز با آن درگیر هستیم. کادر­های مثلثی و فرم­های سنگین چیزی است که تمامی مردم در آن حرکت می­کنند و با آن مواجه هستند و نتیجه­ی آن چهره­هایی است که در عکس­ها، در اجتماع و هر روز می­بینیم. 
صف­آرا: از دوستان خیلی ممنونم. این دور نقد، به تعریف گذشت. در دور دوم به سراغ ایرادات بروید که من از آن­ها استفاده کنم.

حسینی: همان­طور که از اول گفتم نباید نگاهمان به عکس­های آقای صف­آرا فرمی باشد. نگاه فرمی، ترکیب­بندی و این­که اثر به چه شکل خواهد بود، شاید در نهایت به مفهوم تصویر کمک کرده باشد، ولی چون دغدغه، ارتباطات انسانی است، چهره­های انسانی در کارها حرف اول را می­زند. حتی در بعضی از عکس­ها این طور القا می­شود که سوژه خیلی به گرفتن عکس از خودش علاقه­ای ندارد. آن سوژه چهره­اش را در هم کرده و گویی به این کار علاقه ندارد. اما سوالی که از آقای صف­آرا دارم و احساس می­کنم در عکس­ها کم دیده می­شود، این است که چرا سکون نیست؟ چرا افراد در حال حرکت هستند؟ می­خواهند عبور کنند، بگذرند، نمی­خواهند بایستند، نمی‌خواهند بشینند. شما این عکس­ها را در بسترهای مختلف اجتماعی نگرفته­اید، فقط در فضاهای خیابانی این عکس­ها دیده می‌شود. چرا به پارک نمی­رود؟ چرا وارد فضای ورزشی نمی­شود؟ فضاهایی که ممکن است در آن­ها نیز ارتباطات، محکم نباشد. ارتباطات در حد همان یک ساعت باشد که افراد با یک­دیگر برخورد می­کنند. این کار علت خاصی داشته­است؟

صف­آرا: من نمی­خواستم کار به مقایسه کشیده شود. نمی­خواستم بگویم که مردم در فضای پارک با این چهره­ها هستند، خندان هستند یا نیستند. فضای خیابان، فضای خرید یا تفریح برایم مهم نبود. زیرا بحثم مقایسه­ای نبود. نکته­ی آن، این است. نکته­ی دیگر این‌که، راه رفتن عملی است که خیلی انرژی از انسان می­گیرد. هنگام راه رفتن تمامی اندام انسان درگیر هست. کسانی که زیاد پیاده­روی می­کنند صحبت­های من را درک می­کنند. در بعضی زمان­ها هنگام راه­رفتن، مجالی برای فکر کردن ایجاد می­شود. خود من این طور هستم. برای فکر کردن گوشه­ای نمی­نشینم و زیاد عمیق نمی­شود. احساس می­کنم انسان هنگام راه رفتن، در ذهن‌ش وارد فضای دیگری می­شود. در عین ­حال که انرژی زیادی مصرف می­کند، به فکر و تخلیات خودش می­پردازد. نمی­دانم دلیل این کار چیست؟ شاید دلیلش کم­بود وقت است که باید در خیابان تمام ­کارهایت را انجام بدهی تا به خانه برسی. واقعا نمی­دانم. اما واقعیتی است که وجود دارد و همه­ی ما آن را تجربه کرده­ایم. اگر هم به عکس­ها دقت کنید، تمامی چهره­هایی که در عکس­ها می­بینید، در ­حال فکر کردن هستند، یا دارند با تلفن صحبت می­کنند یا حتی اگر کاری نمی­کنند از حالت چهره­ی آن­ها می­توان فهمید که در ورای مکانی که هستند، در حال فکر کردن به چیز دیگری هستند. حالا عمیق یا سطحی فرقی نمی­کند. کاری هم ندارم که به چه چیزی فکر می­کنند. مهم این است که در این فضا اتفاقاتی در حال رخ دادن است. این به برداشت ما از چهره­ها کمک می­کند برای همان ارتباط بر­قرار کردن با افراد. دلیل اصلی این بوده است.
حسینی: من نقدی مطرح کردم و دوست دارم جواب شما را بشنوم. فکر می­کنم اگر رنگ در کارتان بود، باز هم این توان را داشت که این روابط ضعیف را برملا کند. روابط ضعیفی که بین­ انسان­هایی است که در شهرها رفت­وآمد می­کنند. چرا رنگ را حذف کردید؟ علت ترکیب­بندی داشته­است یا دلیل دیگری؟

صف­آرا: نه. اصلا علت ترکیب­بندی نداشته­است. قاعدتا اگر می­خواستم رنگی کار کنم مطمئنا به ترکیب رنگ آن هم فکر می­کردم. سراغ سوژه­هایی می­رفتم که در عین­حال که مدنظر من باشند، بتوانند به موضوع من کمک کنند و ترکیب رنگ درستی هم داشته باشند. همان­طور که در صحبت­های دوستان هم گفته شد، نکته­ی اصلی این اتفاق این است که وقتی یک عکس دیده­می­شود، نکاتی در آن است که ممکن است برای افراد جذابیت داشته باشد. این جذابیت­ها یا فرمی هستند، یا رنگی، یا حسی. در این موضوع چون با افراد سروکار داریم منظورم از حس، بیش­تر حس چهره است.
جدا از این­که از رنگ استفاده بکنیم یا نه، رنگ­های تصویر به دو بخش تقسیم می­شود. اول، رنگ­های محیطی که شامل ساختمان­ها، درخت یا احیانا اگر ماشینی باشد می­شود. دوم، لباس­های این افراد است. این تجربه­ی شخصی من بود و من در پروژه­ی خودم نیز امتحان کردم؛ افرادی که لباس­های‌شان رنگ داشت، شاد یا تیره بودن آن مهم نیست، مثلا رنگ زرد، قرمز، آبی و…، هرکدام این رنگ‌ها به نوعی در چهره تأثیر می­گذاشتند. حس خود من، به عنوان یک عکاس با این اتفاق نسبت به سوژه­هایم خیلی فرق داشت. چون دغدغه­ی اصلی من این بود که مخاطب را چهره­ی این افراد توجه دهم، رنگ را حذف کردم. همان­طور که می­دانید وقتی در کاری رنگ می­آید اثر را جذاب می­کند. من این خطر را همیشه احساس می­کنم که ممکن است که رنگ من را از آن چیزی که می­خواهم دور کند. مخصوصا چهره که الآن موضوع و محوریت کار من بود. به­نظرم آمد که باید رنگ از این کارها گرفته شود تا بتوانیم به لایه­های عمیق‌تر برسیم، یا حداقل همین لایه­ی سطحی که هست، فارغ از جذابیت­های حاشیه­ای دیده شود. دلیل من این بود. 

دادخواه: عرض سلام و ادب و احترام خدمت دوستان دارم. نقطه­ی عطف این جلسه من هستم. قرار نبود کسی بیاید و درباره­ی حرفی که الآن می­خواهم بزنم صحبت کند. این حرف­ها را برای این نمی­زنم که دوستان عزیز گرافیست هستند و من عکاس هستم. تعدادی نکته به ذهنم رسید که دیدم جای آن­ها در صحبت­ها خالی است. خیلی پراکنده مطالبی را یادداشت کردم و امیدوارم که بتوانم آن­ها را به نظم بکشم.
آقای صف­آرا طی یک بحث روان­شناسی این موضوع را مطرح کردند که شادی، توسط لبخند ما انتقال پیدا می­کند و اگر در چهره­­ی ما غم باشد طرف مقابل‌مان نیز ناراحت می­شود. این موضوع را به نقد کشیده­است که چرا در جامعه­ی ما همه­ی افراد ناراحت هستند. کم­تر کسی به موضوع این­طور نگاه کرد. این­که حالا چرا آن افراد ناراحت هستند، چه اتفاقی باعث آن شده است، آفتاب است و … اصلا مهم نیست. مهم این است که ایده­ای دارد و می­خواهد آن را برای مخاطب‌ش مطرح کند.  مهم این است که الآن، حالتی که دارد، چهره­اش و حس او، بسیار ناراحت­کننده است. این در جامعه­ی ما اتفاق افتاده­است. ما می­بینیم که از مقابل هرکسی می­گذریم ناراحت است. دوستان درباره­ی ترکیب­بندی و فرمال بودن آثار بحث می­کردند. به­نظرم در این کار، این­گونه مباحث جای­گاهی ندارد. فرد عکاس قصد بیان ایده­ای را دارد. دیگر از ترکیب­بندی گذشته­ است.
آقای صف­آرا هدفی از این آثار داشتند ولی به هدف‌شان نرسیدند. دنیای درونی را یک پیش­فرض و ایده تعریف کردند که از منتقدین و سوال‌کنندگان، هیچ­کس به آن نپرداخت. تمامی حرف­هایی هم که توسط دوستان زده­شد نشان می­داد که افراد سردرگم شده­اند. به آقای صف­آرا می­توانم بگویم که در کارشان ناموفق بودند. صحبتی مطرح شد بر این اساس که ما در کشور اسلامی زندگی می­کنیم و آدم­های اسلامی هستیم. در بحث هنر به شکل به خصوصی، ما ایده­ای داریم و نسبت به موضوع به نوعی فرافکنی می­کنیم. من عکس خودم را پیش­روی مخاطب می­گذارم و ایده­ی خودم را بر آن غالب می­کنم. خیلی درگیر این موضوع نباشید که چرا این اتفاق افتاده است. موسیقی هم خیلی تأثیر داشت. من برداشتی داشتم که در ادامه می­گویم. موسیقی روی این حسی که در مخاطبان ایجاد شد تأثیر زیادی داشت. آن موسیقی مناسب کار شما نبود. شما ایده­ای را مطرح کردید که ظاهرا هم حدیث هست، بر این اساس که مؤمن ظاهر خندانی دارد. غمش در درونش هست و در ظاهر شاد است.
آقای صف­آرا طی یک بحث روان­شناسی این موضوع را مطرح کردند که شادی، توسط لبخند ما انتقال پیدا می­کند و اگر در چهره­­ی ما غم باشد طرف مقابل‌مان نیز ناراحت می­شود. این موضوع را به نقد کشیده­است که چرا در جامعه­ی ما همه­ی افراد ناراحت هستند. کم­تر کسی به موضوع این­طور نگاه کرد. این­که حالا چرا آن افراد ناراحت هستند، چه اتفاقی باعث آن شده است، آفتاب است و … اصلا مهم نیست. مهم این است که ایده­ای دارد و می­خواهد آن را برای مخاطب‌ش مطرح کند.  مهم این است که الآن، حالتی که دارد، چهره­اش و حس او، بسیار ناراحت­کننده است. این در جامعه­ی ما اتفاق افتاده­است. ما می­بینیم که از مقابل هرکسی می­گذریم ناراحت است. دوستان درباره­ی ترکیب­بندی و فرمال بودن آثار بحث می­کردند. به­نظرم در این کار، این­گونه مباحث جای­گاهی ندارد. فرد عکاس قصد بیان ایده­ای را دارد. دیگر از ترکیب­بندی گذشته­ است. اگر وارد تاریخ هنر هم شویم، می­بینیم که از زمانی به بعد، ترکیب‌بندی به شکل کلاسیک آن را کنار گذاشته­اند. در درس­های ترکیب­بندی هم رنگ و بافت و نوع دید را می­گویند و سپس می­گویند که وقتی تمام این نکات را گوش دادی و یاد گرفتی، حالا باید فراموش‌شان کنی. برو کارت را انجام بده. به این فکر نکن که باید نقطه­ای را در فلان­ بخش از صفحه قرار دهم. دیگر بحث این نیست. این نکات را فراموش کن و فقط در پس­زمینه­ی ذهن داشته­باش.
تهران این­گونه دیده می‌شود که در عکس­ها دیدید. اگر آقای صف­آرا به روستاهای اطراف شهر ما یا همین روستاهای اطراف تهران برود، دیگر افراد را آن­قدر عبوس و گرفته و آفتاب­زده نمی­بیند. امیدوارم که پول داشته­باشید و مسافرت بروید و افراد سایر مناطق را هم ببینید. در تهران است که این اتفاقات می­افتد و تهران هم همه­ی دنیا نیست.
ظاهرا همه­ی دوستان اهل تهران هستند و من اهل تهران نیستم. لهجه­ی من هم گویای این مطلب است. تهران این­گونه دیده می‌شود که در عکس­ها دیدید. اگر آقای صف­آرا به روستاهای اطراف شهر ما یا همین روستاهای اطراف تهران برود، دیگر افراد را آن­قدر عبوس و گرفته و آفتاب­زده نمی­بیند. امیدوارم که پول داشته­باشید و مسافرت بروید و افراد سایر مناطق را هم ببینید. در تهران است که این اتفاقات می­افتد و تهران هم همه­ی دنیا نیست.
دریچه­ی دوربین آقای صف­آرا را، دریچه­ی چشم ملک­الموت دیدم. اجازه بدهید. بحث پوچی نمی­خواهم بکنم. رنگ را عنوان یک چیز پوچ نمی­بینم. تمامی انسان­هایی که این­جا بودند به گفته­ی دوستان در حال حرکت بودند. از میان آدم­هایی که در تصاویر دیدیم، حالا کم تعداد یا پرتعداد، یکی از آن­ها در عکس، انتخاب شده­است. حتی اگر در پس­زمینه باشد، این حس به من دست می­دهد که اشاره به یک شخص خاص دارد. تا آن­جایی که من یادم است هیچ­کدام از کسانی که انتخاب شده­اند پشت تصویر نیستند. همه رو به قاب دوربین حرکت می­کنند و در حال عبور کردن از این قاب هستند. من این قاب را، قاب مرگ دیدم و آدم­هایی که خسته بودند، آفتاب­خورده بودند، عبوس و درهم بودند، با آن قیافه­های گرفته دریچه­ای برایشان ایجاد شده تا از آن عبور کنند. منظورم از مرگ، عبور از یک دنیا به دنیا دیگر است و منظورم پوچی نیست و فقط منظورم این است که امور دنیایی افراد تمام شود. این دریچه­، راه نجات‌شان است.
برداشت خودم را نیز درباره­ی رنگ مطرح می­کنم. دوستان من را به­عنوان کارشناس عکاسی معرفی کردند تا فرم جلسه به­هم نخورد و بی­نظمی ایجاد نشود. ولی نقدهای من بر مبنای کارهای کلاسی و آکادمیک نیست. هربار که خواستم کتاب نقد بخوانم، از این کار خسته شدم و کتاب را بستم و اصلا با روحیات من هم‌آهنگ نیست. عکس­های آقای صف­آرا را من قبلا ندیده بودم. ظهر هم فقط چند تا از آن­ها را دیدم. با این موسیقی خاصی که روی کارها گذاشته شده بود و خیلی تأثیر هم داشت، دریچه­ی دوربین آقای صف­آرا را، دریچه­ی چشم ملک­الموت دیدم. اجازه بدهید. بحث پوچی نمی­خواهم بکنم. رنگ را عنوان یک چیز پوچ نمی­بینم. تمامی انسان­هایی که این­جا بودند به گفته­ی دوستان در حال حرکت بودند. از میان آدم­هایی که در تصاویر دیدیم، حالا کم تعداد یا پرتعداد، یکی از آن­ها در عکس، انتخاب شده­است. حتی اگر در پس­زمینه باشد، این حس به من دست می­دهد که اشاره به یک شخص خاص دارد. تا آن­جایی که من یادم است هیچ­کدام از کسانی که انتخاب شده­اند پشت تصویر نیستند. همه رو به قاب دوربین حرکت می­کنند و در حال عبور کردن از این قاب هستند. من این قاب را، قاب مرگ دیدم و آدم­هایی که خسته بودند، آفتاب­خورده بودند، عبوس و درهم بودند، با آن قیافه­های گرفته دریچه­ای برایشان ایجاد شده تا از آن عبور کنند. منظورم از مرگ، عبور از یک دنیا به دنیا دیگر است و منظورم پوچی نیست و فقط منظورم این است که امور دنیایی افراد تمام شود. این دریچه­، راه نجاتشان است، این دریچه، باب دوربین آقای صف­آرا بود. این موسیقی روی این حس خیلی تأثیر داشت. درحالی که وقتی در قبل از جلسه چند فریم از آن را دیده­بودم اصلا این حس را نداشتم. دوستان نیز توجه داشته باشند، وقتی به مجموعه­ای نگاه می­کنند موسیقی خاصی که آن را همراهی می­کند خیلی در انتقال نوع پیام به مخاطب، مؤثر است. نمی­دانم. کس دیگری موضوع را این­طور دیده­است.
نکته­ی دیگر این­که، دوستان گرافیست کارها را به­صورت تک­تک و جزئی می­دیدند. این تصاویر را باید در قالب یک مجموعه عکس دید. یک مجموعه این­جا ارائه شده­است. خیلی دیدم که روی تک­عکس­ها اشاره می­شود. این مجموعه در کنار هم معنا پیدا می­کند. نمی‌توانیم جداجدا ببینیم. من هیچ­گاه نتوانسته­ام تک­عکسی بگیرم و بگویم از آن راضی هستم. اگر ایده­ای در ذهنم بوده، هم‌واره با یک مجموعه شکل گرفته­است. امیدوارم که وقت دوستان را نگرفته باشم. از آن عکسی خوشم آمد که خانمی موبایل به دست، رو به قاب ایستاده­بودند. فکر می­کنم تنها عکسی بود که سوژه­ی مورد اشاره ایستاده­بود. لباسش سفید بود. نقطه­ی امیدی داشت. به آن بابی که من آن را به باب مرگ تعبیر کردم، گفته بود که کمی صبر کن، من هنوز فرصت دارم که زنده باشم. گویا تکنولوژی موبایل باعث شده بود که از این فرصت بهره­مند شود. خیلی متشکرم که به صحبت­های من گوش دادید.

سوالات و نظراتی که در جلسه ارائه از جانب مخاطبین مطرح شد:
با سلام، چهره­ها زنده و حتی آشنا بودند. برخلاف بعضی از عکاسی­ها که چهره­ها در آن­ها خیلی غریب هستند. حتی من فکر کردم که عکس­ها همین چند روز پیش گرفته شده­است.
به نظرم به این خاطر که عکس­ها را چند هفته قبل از فتنه سال ۸۸ گرفته­اید، دلیل خوبی نیست که حتی یک چهره­ی خندان هم در عکس­ها نبینیم. طبق گفته­ی خودتان امکان صحبت و فضاسازی با افراد فراهم بوده­است و حتی می­توانستید برای تکمیل پازل دنیای درون چنین سوژه­هایی را خلق کنید. لطفا اگر اشتباه می­کنم توضیح بیش­تری بدهید. موسیقی متن خیلی عالی بود و به نوع نگاه به عکس، کمک می­کرد و حتی بالاتر از آن، برای برداشت­ها پیش­فرض ایجاد می­کرد. آیا موسیقی متن تصاویر هم جزء پروژه­ی شما بوده است یا خیر؟
صف‌آرا:‌ خیلی ممنون. درباره­ی نکته­ی اول که فکر نمی­کنم جوابی لازم باشد. نکته­ی دوم. من برای توجیه کار خودم نگفتم که چون کارها چند هفته قبل از فتنه گرفته شده است، پس لبخندی هم در کارها نیست. واقعا خنده نمی­دیدم. از ته قلب می­گویم که دنبال خنده هم گشتم. بالاخره من تمام چهره­ها را نگاه می­کردم. بدون اغراق بگویم که بین هر صد نفر یک خنده ندیدم. حالا نمی­دانم چرا. شاید روز خاصی بود یا هوا گرم بود. نمی­دانم چرا این اتفاق افتاد. ولی فکر هم نمی­کنم که خندیدن یا نخندیدن ربطی به ماجرای فتنه  ۸۸ داشته باشد. چون هیچ کس پیش­فرضی از آینده نداشت.
نکته­ی مهم دیگری هم هست. وقتی ما به یک معضل می­پردازیم فقط همان نکته مدنظر ما است. معضل عدم ارتباط برقرار کردن، عدم وجود فضایی که انسان آن را فضای امن، فضای دوست داشتنی و فضای راحت بداند، است. همه­ی ما دوست داریم که در این­گونه فضاها باشیم. دوستی ما چه طور پایدار می­ماند؟ با قرار گرفتن در همین فضاها. یک بار هم خدمت‌تان عرض کردم. نمی­گویم که با همه­ی انسان­ها باید وارد فضای خاصی شد، ارتباط برقرار کرد، صحبت کرد. البته علاقه­ی خود من این بود که با همه­ی این افراد صحبت کنم، بدانم در چه حال و هوایی هستند، شغل‌شان چیست. کارشان چیست. از کجا آمده­اند و به کجا می­روند. واقعا شرایط این اتفاق نبود. از این­جا به بعد دیگر صحبت­ها جامعه­شناسی می­شود که دیگر در این مقال نمی­گنجد. نظر اصلی من این بود که وقتی به معضلی می­پردازم، به طور واضح به خود آن معضل بپردازم. شاید وجود چند خنده بین این عکس­ها، کمکی به این مجموعه نمی­کرد.
حسینی: به­نظرم دوستی که این سوال را پرسیده است، به عکس­ها با دقت بیش­تری نگاه کند. چون در عکس­ها خنده هم وجود دارد. البته خود آقای صف­آرا گویا ندیدند، چون این لبخندها در پشت تصویر اصلی هستند. در سوژه­های اصلی ممکن است که ما خنده نداشته­باشیم اما در سوژه­های فرعی­تر خنده وجود دارد. ولی به­نظر می­رسد که این خنده­ها هم زودگذر باشند.
حیاتی: واقعا همین­طور هست. مثلا در این تصویر آن خانمی که تصویرش در پشت کار مات شده، در حال خندیدن است. سوالی هم باید بپرسم. چند هفته قبل از فتنه چه خبری بوده است؟ هیچ خبری نبوده است. سه هفته قبل از فتنه سال ۸۸ که مطلقا خبری نبوده­است. چون تبلیغات دو هفته قبل از انتخابات شروع شده­است. قبل از اتفاقی که نیفتاده است که نمی­توان کاری را تقصیر آن انداخت. اتفاقا در آن زمان فضای جامعه خیلی شاد بود. افراد می­گفتند، می­خندیدند، می­خواندند، می­چرخیدند و …
صف­آرا: راجع­به موسیقی هم باید عرض کنم که نه، در بدو امر جزء کار نبوده­است. احساس کردم که در این ارائه چیزی که می­خواهم بگویم با این موسیقی راحت­تر منتقل می­شود.
چرا اغلب چهره‌ها­ افسرده و گرفته هستند؟ آیا این مربوط به زندگی شهری است؟
حسینی: بی­زحمت به موضوع رجوع کنید.
آیا شما با آقای اصغرفرهادی نسبتی دارید؟
صف­آرا: نه، تکذیب می­کنم. (خنده حضار)
چرا به ­جای کارشناسان عکاسی از کارشناسان عکاسی استفاده کردید؟
خیلی از این افرادی که سوژه­ی من بودند شاید کوچک­ترین نگاهی به لباس‌شان، فرم‌شان و حتی به اطرافیان‌شان نداشتم. فقط دنبال آن چهره­ی خاص بودم. به محض این­که شکار می­کردم، کمین می­کردم تا در شرایطی خاص و بدون این­که متوجه شوند عکس بگیرم. فقط چهره.
صف­آرا: فکر نمی­کنم بچه­هایی که در سایر رشته­های هنری تحصیل کرده­اند ایرادی داشته­باشد که نظرشان را بگویند. همه­ی ما با عکاسی در ارتباط هستیم. ما در زمان دانش‌جویی اردویی برگزار می­کردیم و به مناطق خاصی می­رفتیم و عکاسی می­کردیم ولی در بین جمع خودمان از تمامی رشته­ها دانش‌جویانی را می­بردیم. نقاشی، گرافیک و حتی چاپ پارچه و فرش. از تمامی رشته­های هنر  همراه‌مون بودند. حتی به اندازه­ی یکی دو نفر. و نتیجه­ای که می­دیدیم اصلا نتیجه­ای نبود که از قبل بتوانیم فکر آن را بکنیم. واقعا نتیجه‌ی متفاوتی می­گرفتیم. حتما تجربه­ی این کار را خودتان دارید. شاید از یک جای خاص یا یک بنای خاص، عکس­هایی وجود داشت که به­طور کامل با سایر عکس­ها تفاوت داشت. چه از نظر فرمی و چه از نظر محتوایی. دلیل دیگر این اتفاق این است که کسی را پیدا نکردیم.
برای انتخاب سوژه­های‌تان چه مواردی مدنظر شما بوده­است؟
صف‌آرا: به­طور بسیار خاص، چهره! حتی به نوع لباس افراد هم دقت نمی­کردم. خیلی از این افرادی که سوژه­ی من بودند شاید کوچک­ترین نگاهی به لباس‌شان، فرم‌شان و حتی به اطرافیان‌شان نداشتم. فقط دنبال آن چهره­ی خاص بودم. به محض این­که شکار می­کردم، کمین می­کردم تا در شرایطی خاص و بدون این­که متوجه شوند عکس بگیرم. فقط چهره.
چه طور توانستید بدون جلب توجه، از افراد عکس بگیرید؟ و عکس­العمل آن­ها چه بود؟
صف‌آرا: به سختی. دو تکنیک می­توانم نام ببرم. یکی استفاده از لنز تله است. اما لنز تله با آن حجم و اندازه­ای که دارد به خودی­خود جلب توجه می­کند. حتی با این­که می­توانیم از فاصله­های دورتر عکاسی کنیم. راه اصلی آن پنهان شدن بود. منظور از پنهان شدن، بین شمشاد یا بین ماشین­ها نیست. من خودم در موقعیت قرار می­گرفتم تا زمانی که برای مردم اطراف‌م عادی شوم. مثلا اگر صندلی بود، روی آن می­نشستم. با کسی که سوژه­ام بود چندین متر حرکت می­کردم و در جایی می­نشستم که دیگر به چشم او نیایم. معمولا هم همین­طور است. اگر برای مدتی یک سوژه­ای را ببینید، حالا چه انسان باشد یا اشیا، دیگر چشم انسان دنبال آن نمی­گردد. آن را نمی­بیند. من از این ویژگی بینایی استفاده کردم و واقعا هم جواب گرفتم. خیلی از این افراد من کاملا در روبه­رویشان قرار دارم. فقط سعی می‌کردم خودم را در شرایط موجود عادی نشان دهم. مثلا اصلا سه پایه همراه خودم نبردم. اصلا نیازی نداشتم. شاید عده­ای برای عکاسی نیاز دارند که از سه­پایه هم استفاده کنند. من اصلا استفاده از آن را لازم نداستم. اولا به­خاطر جلب توجهی که می­کرد. ثانیا اصلا نیازی به آن نداشتم. شرایط نوری هم خدا را شکر خوب بود. روز بود. فقط همین. عادی شدن برای اطرافیان.
حسینی: البته در تعدادی از عکس­ها سوژه­ها در حال فرار کردن هستند. برای همین فرار کردن به نشان دادن موضوع ایشان خیلی کمک می­کند. حتی سوژه اصلی که در مقابل دوربین است در چند مورد مات شده­است. این نشان­دهنده­ی این است که این افراد در ارتباط­ برقرار کردن بین خودشان و دوربین شما هم مشکل دارند.
عکس­های شما را نمی­فهمم. آیا این افراد واقعا گرفته هستند یا نور آفتاب در چهره­ی آن­ها است؟
صف‌آرا: فکر کنم واقعا چهره­ی آن­ها گرفته­است. ممکن است زیر نور آفتاب افراد مقداری اخم کنند تا نور چشم‌شان را اذیت نکند، اما آفتاب افراد را به فکر عمیق فرو نمی­برد. آفتاب ابروها را مقداری خم می­کند ولی ربطی به درونیات افراد ندارد و این اتفاقات لازم و ملزوم یک­دیگر نیستند. به­نظرم ربطی به آفتاب نداشته­است. الآن می­گردم و عکس­هایی که در سایه گرفتم، هم برای‌تان پیدا می­کنم. مثلا در این عکس، این فرد زیر آفتاب است ولی اخم نکرده­است. آیا چهره­اش گرفته­­است؟ مثلا در این عکس آن پسری که عینک دارد و این فردی که در این جلو در حال خندیدن هست، کاملا در یک فضا قرار دارند. یک متر با هم فاصله دارند. اگر این به­خاطر آفتاب است پس چرا او در حال خندیدن است؟
حیاتی: کسی دارد در گوش آن فردی که در حال خندیدن است چیزی می­گوید که او در حال خندیدن است.
صف­آرا: در این تصویر، این پیرمرد عزیز که در حال خندیدن هست، اصلا آفتاب رویش نیست. درحالی که کاملا خندان هم هست. 
عکس­های دنیای درون، به غیر از چندتا از آن­ها، اکثرا دنیای عادی بیرون بودند. بروز دنیای درون در چهره­ها خیلی زحمت و موقعیت­های خاص می­خواهد. القاء موسیقی متن، برای تفکر بیش­تر در عکس­ها بود؟ به­عنوان مثال یکی از درونیات مردم کشور ما به سایر نقاط جهان، اعتقادات دینی آن­ها است. چگونه از عکس­های شما می­توان به درون دینی و غیردینی افراد پی برد؟ به نظر من دنیای درون هم اغراق است.
صف‌آرا: موسیقی برای تفکر نبود. من اعتقاد دارم هنگام دیدن عکس، خیلی مهم است که در چه فضایی قرار داریم. حتی گرم و سرد بودن فضا هم تأثیر دارد. نور و شرایط اجرا و همه­ی این نکات تاثیر دارند. موسیقی هم در حال فعال کردن یکی از حس­های ما است. ممکن است ناخودآگاه تأثیر خودش را بگذارد. ممکن است به­خاطر علاقه­ای که به آن موسیقی دارید نظرتان را به سمت­ آن کار جلب کند یا حتی نظرتان را نسبت به آن اثر تغییر دهد. با این موسیقی می­خواستم که آثارم جامعیت بیش­تری پیدا کند. حتی صداهای محیط حذف شود تا همه­ی ما بتوانیم در شرایطی واحد، آن­ها را ببینیم. برای بخش دوم هم اصلا چنین هدفی نداشتم. جواب دیگری ندارم. این می­شود همان قضاوت و پیش­داوری که نباید درباره­اش صحبت کرد.
اگر یک مخاطب، خارج از مجموعه­ی ما که تفکرات و توضیحات صاحب اثر و دغدغه­هایش را نمی­داند با آن­ها مواجه شود، تا چه حد با موضوع درگیر می­شود؟ و آیا به آن­ها پی می­برد؟ آیا این اتفاق مدنظر شما بوده­است یا خیر؟

صف‌آرا: یکی از نکاتی که عکاسی مستند دارد و با سایر گرایش­های عکاسی مانند عکاسی طبیعت فرق می­کند، این است که باید شرایط آن را بدانید. وقتی که شرایط را می­دانید نسبت به آن محیطی که عکس در آن گرفته شده­است یک برداشتی دارید و یک ذهنیتی برای شما شکل می­گیرد و می­توانید به آن استناد کنید. مثلا اگر من نمی­گفتم که این عکس­ها سه هفته قبل از فتنه گرفته‌شده است، شاید در نظرتان تغییری ایجاد نمی­شد و نظرتان همین بود. برای همین جنبه­ی استناد اثر برای ما مهم می­شود. در اوایل خرداد ۸۸ این عکس­ها گرفته­شده­است. همان­طور که می­دانید تیپوگرافی هم نیستند. شرایط کاملا مشخص است. با توجه به این توضیحات هست که ما می­توانیم به چیزی برسیم که عکس ­می­خواهد به ما نشان دهد. اگر عکس طبیعت بود این موضوع اصلا مهم نبود. اگر بخواهیم بحث گردش­گری داشته­باشیم مکان گرفتن عکس­ها هم مهم می­شود. اما برای درک زیبایی یک عکس، زیاد مهم نیست که آن عکس از کجا گرفته شده است. این اتفاق کاملا به­خاطر خاصیت عکس مستند است که باید با تمام توضیحاتش دیده شود.
دنیای درونی که نشان داده­شده­است بسیار تاریک است. گویا این اتفاق از انگیزه­ی شخصی عکاس نشأت گرفته است. حال اگر نگاه مستندی بود می­توانست با پرداختن به کودکان و نگاه به آنان، دنیای رنگی‌شان را نشان دهد.
صف‌آرا: هدف از عکاسی چه بوده­است؟ هدف عکاسی گرفتن چهره­ی بشاش نبوده است. هدف برقراری ارتباط بین کودکان هم نبوده­است. هدف ایجاد ارتباط و شناخت فضایی است که ما با آن­ها سروکار داریم. درست که ما می­توانیم در فضاهایی برویم که متناسب با آن فضا چهره­ها بشاش­تر باشد، بچه باشند، فضای طنز جریان داشته باشد. این­ها کاملا جدا است. گرفتن تصاویر از این سوژه­ها از اهداف نبوده­است. هدف این بوده­است که این مشکل را نشان دهم. من در ارتباطات خودم و اطرافیان‌م این مشکل را دیدم. فکر نمی­کنم که وجود خودم تاریک باشد. همیشه سعی می­کنم بخندم و شاید همین عکس­ها به من در این تصمیم کمک کرده­است. بعد از این ­بودکه فهمیدم چقدر با یک لبخند می­شود فضای اطراف را تغییر داد. جمله­ای روی بیلبوردهای شهرداری است که می­گوید: «همسایه­ی من، لبخند هرصبح تو مایه­ی آرامش من است» . این واقعا تأثیر دارد. وقتی که صبح، با خنده­ی یک فرد برخورد می­کنید، در حالات روز شما تأثیر دارد. در این موضوع وارد شدن به موضوعی که از لحاظ روان­شناسی، اصلا سنخیتی با ما ندارند جای­گاهی نداشته­است. کودکان با ما کاملا متفاوت هستند.
آیا حذف رنگ و فرم واقعا به فهمیده شدن حالات افراد کمک می­کند؟ آیا این یک تحقیق فردی است یا این که این عکس­ها پیغامی برای مخاطب دارند؟ در این صورت آیا پیغام عکس­های شما توسط مخاطب درک می­شود؟
صف‌آرا: عکس­ها یک پروژه­ی کاملا شخصی است که باید کاملا با مخاطب ارتباط برقرار کند. اگر ارتباط برقرار نمی­کند ناشی از ضعف عکاسی است. چون وظیفه­ی یک عکاس نه به عنوان یک هنرمند، بلکه به عنوان یک عضو اجتماع، این است که یک دغدغه و مشکل را بیان کند و خدمتی به اجتماع‌ش بکند. اگر من نتوانستم چیزی را به شما منتقل کنم که در ارتباطات شما مفید باشد، در رفتار شما یا در هر چیز دیگر، منظورم از شما مخاطب نوعی است؛ اگر نمی­تواند برساند واقعا ضعف عکس­ها است. من باید بتوانم با فکر بیش­تر، تحقیقات بیش­تر و فکر بیش­تر این کار را انجام دهم. اما درباره­ی رنگ که فرمودید بله. حذف رنگ واقعا تأثیر دارد. وقتی یک عکس را می‌بینیم اول چشم ما جذابیت­ها را می­بیند. وقتی کار فرمی بر اساس اصول ترکیب­بندی انجام می­دهیم، ذهن و چشم انسان به سمتی گرایش پیدا می­کند. در رنگ این اتفاق شدیدتر می­افتد. وقتی که رنگ گرفته می­شود در مرحله­ی دوم به فرم می­ر­سیم. فرم می­بینیم. اگر هم فرم خاصی در عکس نباشد، در این موضوع خاص، ذهن به سمت چهره­ها که محوریت دارند، می­رود. حالا چه در مرکز تصویر باشند چه در کنار تصویر. با این کار خودبه­خود چشم به آن سمت حرکت می­کند و اولین چیزی که می­بیند چهره­ی سوژه­ها است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *