زیست فونت معاصر: حمید قدسی و محمدرضا چیت‌ساز

43
0

مجری: بسم الله الرحمن الرحیم: من معصومه عابدینی هستم و به نمایندگی تیم “حلقه هنر” به شما خوش‌آمد می‌گویم. ان‌شاءالله که جلسه‌ای خوب و پرباری را در کنار هم داشته باشیم.
در این جلسه که تحت عنوان «زیست فونت معاصر» نامیده شده است، به مقوله‌ی“طراحی فونت”می‌پردازیم.
بخش اول جلسه، در خدمت جناب آقای **حمید قدسی** هستیم تا ارائه‌ای از آرشیوی بشنویم که به‌زعم خودشان، جمع‌آوری آن شانزده سال طول کشیده است. و بعد از آن، درباره‌ی تایپ‌فیس «قرنطینه» در خدمت آقای محمدرضا چیت‌ساز هستیم که دراین‌باره برای ما صحبت خواهند کرد.
بعد از آن، با حضور کارشناسان، استاد نجابتی و آقای حیاتی، درباره‌ی این ارائه‌هایی که شنیدیم، با هم صحبت می‌کنیم و یک جلسه‌ی حلقه‌ی تحلیلی خواهیم داشت. البته با حضور شما حضار، و خیلی خوشحال می‌شویم که شما هم نظراتتان را بگویید، اگر سؤالی دارید و پیشنهادی، حتماً آن را در بخش آخر پرسش‌وپاسخ مطرح کنید.
از جناب آقای “حمید قدسی”، طراح گرافیک و آرشیویست، که به‌عنوان بنیان‌گذار استودیو «سواد» نیز از ایشان نام برده شده است. دعوت می‌کنم که ارائه‌شان را تحت عنوان «سر به هوا» با هم بشنویم و استفاده کنیم.
حمید قدسی: بسم الله الرحمن الرحیم، من یک مقدمه‌ی کوچکی بگویم: از من خواسته شد که در این جلسه‌ی حلقه‌ی هنر با ارائه‌ی فونت شرکت کنم، ولی من احساس کردم که کار جالب‌تری نسبت به طراحی فونت، در زندگی‌ام انجام داده‌ام و گفتم که بخشی از آن را با شما ببینیم.
من اسم این کار را «سر به هوا»گذاشتم و در واقع، این برگرفته از پروژه‌ای است که من پانزده، شانزده سال پیش، به‌واسطه‌ی یکی از معلم‌هایم –آقای فزونی– آغاز کردم. ایشان یک تمرین به ما دادند که ما از خیابان، چیزهایی پیدا کنیم و با آن کار گرافیکی انجام دهیم.
من به‌واسطه‌ی علاقه‌ای که به‌طورکلی به فضای جمع‌آوری داشتم، از این موارد عکاسی کردم و بعد، این برای من یک پروژه‌ی دائمی شد، تا همین الآن، تا همین امروز.
حالا بخش کمی از این پروژه را ، در یک صفحه‌ی اینستاگرام منتشر کرده‌ام. همین‌جا بگویم که من اولین کسی نیستم که این کار را انجام می‌دهد. اکنون در شهرهای دیگر، افراد زیادی هستند که این کار را می‌کنند؛ در خود تهران هم خیلی‌های دیگر این کار را انجام داده‌اند و این اتفاق خیلی خوبی است.
من یک توضیح خیلی کوچکی اولش آماده کرده‌ام که بخشی از آن را همین‌جا به شما می‌گویم. اگر حوصله داشتید، خودتان هم آن را بخوانید، ممنو‌ن‌تان می‌شوم.
در واقع، مسئله‌ی من اینجاست که ما چیزهایی را در خیابان می‌بینیم که این‌ها می‌توانند بخشی از هویت ما باشند و ما داریم آن‌ها را از دست می‌دهیم؛ به‌واسطه‌ی دلایل مختلف. یکی از مهم‌ترین دلیل‌های آن، طرح‌های شهرداری است که این تابلوها و این نوشته‌ها را برمی‌دارند. بخش‌های دیگرش به این دلیل می‌تواند باشد که مغازه‌دار، مغازه‌اش را می‌فروشد و نفر بعدی می‌آید و یک تابلوی جدیدتر می‌زند، یا کلاً مغازه‌ها دست مستأجرین هستند.
حالا یک بخشش این است که تابلوهای مغازه‌هاست، بخش دیگری هم که به نظر من جالب بود ولی در این ارائه کمتر به آن پرداختم، نوشته‌هایی است که تو خود شهر،مردم آن‌ها را به وجود آورده‌اند؛ حالا یا برای کاربردهای مختلف، برای کسب‌وکارشان، یا برای… که به آن «توضیح دیوارنوشته» و چیزی شبیه این.
من در این سال‌ها خیلی فکر کردم که چطور می‌توانم نوشته‌ها را دسته‌بندی کنم. راستش بهترین دسته‌بندی که برای آن‌ها پیدا کرده بودم، دسته‌بندی بر اساس **خیابان** اتفاق میفتد. رفتم دنبال اینکه آن‌ها را از لحاظ تکنیکی دسته‌بندی بکنم، دیدم که به نتیجه‌ی جالبی نمی‌رسم. از لحاظ فرمی دیدم که باز یکم شاید سخت باشد. از لحاظ تاریخی و این‌ها هم اطلاعات خوبی در دسترس نبود.
در این ارائه، من این‌ها را در **پنج بخش** تقسیم‌بندی کردم:
1.  بخشی که **متأثر از خوشنویسی** است.
2.  بخشی که از **فونت‌های آماده‌ای** که در زمان خودشان استفاده می‌شده، بهره برده است.
3.  بخش دیگرش **دست‌نویس** است.
4.  بخش دیگرش فرم‌هایی است که اصطلاحاً **تازه خلق شده‌اند** و **نوظهورند**.
5.  بخش دیگرش **ساختارهایی** هستند که حداقل ترکیبی از دو تا از این موارد قبلی نوشته‌شده در آن‌ها وجود دارد.

هدف کل این ارائه که با هم می‌بینیم، برای من این بود که ما یک سابقه‌ای داریم؛ یک **فرهنگ تصویری** که در خیابان ساخته شده است. و مهم‌ترین نکته‌اش این است که این فرهنگ تصویری، **توسط طراح‌ها ساخته نشده است**؛ توسط تابلوساز بوده یا نهایتاً توسط یک آدم باسلیقه بوده است. و این می‌تواند **منبع الهامی** برای ما باشد؛ برای طراحی حروف معاصر فارسی و برای پیدا کردن روش‌های جدیدی که لازم نباشد ما ادبیات غربی را ترجمه بکنیم تا یک فونت مثلاً کاندنس بسازیم، چون نمونه‌هایش وجود دارد.

در بخش اول، **متأثر از خوشنویسی**:

من در مطالعه‌ای که در این تابلوها داشتم، دیدم که عمده چیزی که اساساً در خیابان تهران نوشته شده، با **خط نستعلیق** است. برایم جالب بود که اساساً نستعلیق تا کجاها می‌رود و چه عبارت‌هایی با آن نوشته می‌شود. نستعلیق برای ما به‌عنوان طراح، یک بخشی قداست دارد و یک بخشی دست زدن به آن شاید سخت باشد، ولی در تابلوسازی خیلی راحت اتفاق افتاده است و عبارت‌های مختلفی با آن نوشته شده است. همین‌طور خط **شکسته‌نستعلیق** یا خط **ثلث**. و اینها خونده میشدند و خیلی جالب است اگر الان یک تابلویی با این نوشته ها بیاید؛ آدم ها میگن سخت خوانده میشود ولی بنظرم زمان خودش خوب خوانده میشده است.
اینکه این خطوط در زندگی آدم‌ها جریان دارد، این سردر یک خانه است که با خط **بنایی** نوشته شده و ویژگی جالبی دارد؛ کشیدگی‌هایی که در آن اتفاق افتاده و شاید توسط آهنگر ساخته شده است؛ یعنی هیچ طراحی‌ای از قبل برای آن اتفاق نیفتاده است، یا توسط یک طراح شاید اتفاق نیفتاده است.
اینکه مغازه‌ها هویت‌های خودشان را در واقع با این تابلوها درست می‌کردند، قبل از زمانی که **لوگو** به این معنی که ما استفاده می‌کنیم یا **برندینگ** به زبان فعلی ما، اتفاق بیفتد. تابلوهای مغازه و حالا ویترینشان، مغازه‌ها را تعریف می‌کردند؛ به‌خصوص در شهری مثل تهران که راسته‌راسته، مثلاً ما کسب‌وکار داریم. این راسته‌راسته، مثلاً همین بغل‌مان، همه سازفروش‌اند. تابلوی‌شان بود که در ذهن آدم‌ها تعریف می‌کرد که این مغازه را یادت هست؟ مثلاً این‌جوری بود.
در واقع اتفاقی که برای من می‌افتاد همین این بود که این ترکیباتی که ما در نسخه‌های شاید نفیس خوشنویسی می‌بینیم، روی تابلوها دارد اتفاق می‌افتد. تابلوهای قدیمی که وجود دارند و یک بخش زیادی از آن‌ها از بین رفته‌اند؛ در طرح زیباسازی شهرداری،  ترکیبات بدیعی که وجود دارد، این است که آن «ی» گالری به «نون» آذین متصل شده و این برای یک تابلو به نظرم چیز جالبی بوده است . در زمانی که این تابلو ساخته می‌شد. و اینکه نوشتار چه تأثیری کلاً در روابط یک محیط داشته است. اینجا یک حمام عمومی است؛ این بخش بانوانش است و این تابلو، تابلوی بزرگی هم بود، با توجه به آن درهایی که آن پایین مشاهده می‌کنید.

در بخش دوم، **متاثر از فونت‌های آماده‌ی گذشته**:
به این دلیل این بخش را گفتم که با هم ببینیم؛ برای عزیزانی که ممکن است کار پژوهشی بخواهند روی فونت‌هایی که سابقاً ما از آن‌ها استفاده می‌کردیم، انجام دهند، ولی بعد از به وجود آمدن کامپیوتر و اتفاقاتی که برای فونت فارسی افتاده است، کمتر یا به صورت کثیف دارد از آن‌ها استفاده می‌شود. به‌راحتی می‌شود این‌ها را بررسی‌شان کرد، فهمید که چه اتصالاتی داشتند، چه حروف متصل و منفصلی در آن‌ها وجود داشته است، و این‌ها را چید و دوباره ما بتوانیم از این فونت‌ها استفاده‌ی خوب بکنیم. البته خیلی از طراح‌ها در ده، هفت، هشت سال اخیر، این کارها را انجام داده‌اند و این اتفاق خیلی خوبی است.
در بخش سوم، چیزهایی که واقعاً **توسط خود آن فرد احتمالاً نوشته شده**:

این نوشته روی یک وانت است که آن آقا **آهنگر سیار** بود. و واقعا بنظرم زیبا بود؛ چیزهایی که نوشته بود، فرم‌هایی که دارد، برای ما که می‌خواهیم طراحی حروف بکنیم، به‌شدت می‌تواند کمک‌کننده باشد که از آن الهام بگیریم. یا حالا این میزان ضخامتی که در این نوشتار وجود دارد؛ ما تقریباً هیچ فونت فارسی‌ای (یعنی موقعی که نوشته شده) نداشتیم که این ضخامت را داشته باشد. الان حالا تعدادی فونت هستند که ضخامت زیادی داشته باشند. یا ابزارهای مختلفی که می‌نوشتند و اتفاقی که روی نوشتار می‌افتاده است، نه فقط برای طراحی حروف، بلکه برای تولید اثر گرافیکی هم می‌تواند یک **منبع الهام بی‌نهایت، بی‌‌پایانی** باشد.
یک چیزی این وسط من بگویم؛ فارغ از همه‌ی این‌ها، من بر سر عکاسی این‌ها، بعضاً دستگیر شدم، بعضاً مغازه‌دار با من درگیر شده است. باید از چند نفر تشکر بکنم که در این مسیر واقعاً من را همراهی کردند. مهم‌ترینش از همسرم که از جمعه‌هایش گذشت و من را گذاشت بروم این عکس‌ها را بگیرم. از مهرداد عزیزم که با موتورش من را می‌برد؛ در خیابان‌ها می‌چرخیدیم و من این عکس‌ها را می‌گرفتم. آره، این اتفاقات تنهایی قطعاً رقم نمی‌خورد.
این اولین عکسی است که من از این مجموعه شروع کردم به گرفتن؛ سال **۲۰۱۲**. البته اینکه نوشتم ۲۰۱۲ چون تبدیل تاریخ برایم سخت بود، از روی اطلاعات فایلش مجبور شدم میلادی بنویسم. و به نظرم آن موقع خیلی جالب بود برایم، هنوز هم به نظرم خیلی جالب است؛ این کاری که این آدم با خودکار یا ماژیکش انجام داده.
فکر می‌کنم مهم‌ترین بخشی که این ارائه دارد، این پارتش باشد که ما با تابلوهایی مواجه می‌شویم که تمام آن چیزی که فکر می‌کنیم نسبت به نوشتار فارسی ما را محدود می‌کند، در آن شکسته شده است. **فرم‌های به‌شدت جدید، فرم‌های نو**؛ حالا به زمان خودشان و الان هم اگر از آن‌ها استفاده شود، فکر می‌کنم هنوز نو باشد، کما اینکه خیلی از طراح‌های گرافیک فعلاً دارند از آن استفاده می‌کنند.
این تصویر  را دوست داشتم؛ در **چهارراه ولیعصر**، پیش از تخریب.و این اتفاقی که بعدش برای آن افتاده است. من اساسا نمیخواهم بگویم که این فونت‌ها، فونت‌های زشتی هستند یا کار غلطی است، ولی در واقع **هویت** این مغازه را از آن گرفته است، به نظرم. آدم‌ها این را می‌دیدند، قطعاً در سلیقه‌ی شخصی‌شان یک اتفاقاتی می‌افتاده، در زندگی کاری‌شان اتفاقی می‌افتاده؛ به‌عنوان طراح، به‌عنوان آرتیست، یا هر چیزی که می‌شود اسمش را گذاشت، یا حتی عامه‌ی مردم، به‌عنوان افراد شاید باسلیقه‌تر. ولی خب این یک نوشته‌ی تعریف‌شده است که هیچ خلاقیتی در ساختش یا در ارائه‌اش نیست؛ خلاقیت را فقط آن نفری که طراحی فونت کرده است، داشته است.
تقریباً همه‌ی تابلوهایی که می‌بینید، من بعدش را هم دارم که خراب شده‌اند. نوع اتصالاتی که در آن‌ها وجود دارد، نوع (حالا اصطلاحاً می‌گوییم **لیگچرها(Ligature)**)، نوع رفتاری که با آن کلمه انجام می‌شود و فرم، در واقع معنی کلمه را دارد می‌رساند، به نظرم خیلی اتفاقی بوده است که ما آن را فراموش کرده‌ایم؛ در گرافیک فعلی کمرنگ شده است؛ در تابلوهای مغازه‌ها، در نوشتار بیرونی‌مان که کلاً از بین رفته است.
اینکه تابلوی داروخانه این‌جوری باشد. الان فکر می‌کنم که اگر کسی این کار را انجام دهد، داروخانه‌اش مثلاً انگار عروسک‌فروشی است ولی خب این خیلی زیبا بوده است.
اینکه معذوریت‌هایی که در اندازه داشتند، مثلاً **سرکج‌های «گاف»** به علت محل قرارگیری تابلو، آمده این‌طرف و کماکان دارد خوانده می‌شود. ما یک بحثی در گرافیک داریم: بحث **خوانایی** و **قابل‌خواندن بودن**. خوانایی خب یک چیزی است که اتفاق می‌افتد، ولی قابل‌خواندن بودن، این چیزی است که اینجا دارد اتفاق می‌افتد. ما این را می‌توانیم بخوانیمش ولی خوانایی یک سری فاکتور دارد که همان فونتی می‌شود که با آن نوشتند: «کفش فیگارو». این تابلوی شرکت **«بهروز»** است؛ الان آنجا هست. من در واقع در یک پروسه‌ای دیدم که خب این‌ها برداشته می‌شود، خراب می‌شود، آن را دور می‌اندازند و من با همان شرکت «کفش فیگارو» صحبت کردم. گفتند که شهرداری که این را جمع کرد، آهن را وزن کرد، پنجاه هزار تومان به ما پول داد و آن را مچاله کرد و به‌عنوان آهن قراضه دور انداخت. بعد برای من عجیب شد؛ یک همچین اتفاقی! این مغازه، مغازه‌ی متروکه‌ای بود. من از همه دوستان، از همه آشنایان، من می‌خواستم که این تابلوها را برایم بکنند اگر می‌توانند، یا اگر می‌بینند افتاده زمین، بردارند.
این تابلو  را همسرم به من هدیه داد. در واقع توانسته بود مالک مغازه را پیدا بکند؛ یعنی از مالک اجازه گرفته بودند و با یک آهنگر سیار رفته بودند آنجا و آن را به من دادند و به نظرم خیلی چیز جالبی بود.
اینکه من گفتم مغازه را مالکش درست می‌کرده؛. این در واقع در کاشی‌کاری اتفاق افتاده؛ آن نوشته‌ی **«فافا»** که این مغازه داشته است؛ یعنی طرف مطمئن بوده مغازه را سال‌ها نگه می‌دارد و این تابلویش را درست کرده است.
من این پروژه را با دوربین کمتر عکاسی کردم، چون خیلی آدم‌ها گارد داشتند نسبت به دوربین. احساس می‌کردند که من کارمند شهرداری‌ام، آمده‌ام که تابلویشان را بکنم یا از مغازه‌شان عکس بگیرم که برایشان مالیات ببرم. برای همین با **موبایل** بخش زیادی‌اش را عکاسی کردم. البته امنیتی هم بود؛ خیلی روی دوربین حساسیت وجود داشت در یک دوره.
من به‌واسطه‌ی این پژوهشی که داشتم (یعنی در واقع این چرخ و گشت‌وگذارایی که در سطح تهران، بیشتر انجام می‌دادم)، تلاشم بر این بوده که هر دفعه می‌روم، مثل مشهد، مثل حالا هر جای دیگری که رفتم، سعی کنم از نوشته‌هایشان عکاسی بکنم، چون آن‌ها آنجا کمتر از تهران تحت این اتفاقات خرابی قرار گرفته‌اند.
نحوه‌ی پرداخت به این تابلو، به نظرم واقعاً چیز عجیبی بود که روی نمای کلی ساختمان اتفاق افتاده بود و انگلیسی و فارسی، همه‌چیز در خدمت همدیگر بود.خیلی افراد مختلفی برای من عکس فرستادند در این پروژه و کمک کردند. من اینجا سعی کردم که در واقع همه‌ی عکس‌هایی که هست، عکس‌هایی باشد که خودم گرفته‌ام؛ چون نمی‌دانستم آن طرف رضایت داشته باشد که من عکسش را نشان بدهم یا نه.
در این بخش ما در واقع تابلوهایی را می‌بینیم که تقریباً از همه‌چیز دارد در آن استفاده می‌شود. هم یک فرم جدید هست، هم نوشتار خوشنویسی هست و هم فونت آماده.
این آقا خودش این مغازه‌اش را تزیین کرده بود. همه، همه‌چیز را نوشته بود، دیگر در مغازه‌اش هم می‌رفتی، همه‌چیز نوشته شده بود. آدم جالبی هم بود؛ خودش گفت از من هم عکس بگیر با مغازه. هنوز هم مغازه‌اش هست، هنوز هم همین شکلی است.
این کل ساختمانش تخریب شد، فکر می‌کنم، و چیزی که برایم جالب بود اینکه **جنس**؛ یعنی تکنیکی که ساخت این تابلو با آن اتفاق افتاده بود، **لوله پولیکا** است.
راستش من حالا کلاس گرافیک خیلی رفتم، کار گرافیک زیاد انجام دادم به اندازه‌ی خودم، آثار اساتید را خیلی نگاه کردم و این‌ها، ولی بیشترین چیزی که از گرافیک یاد گرفتم، از این پروسه بود برای خودم. اینکه چطور رنگ‌ها و فرم‌ها کنار هم جالب‌تر می‌نشیند، اینجا برای من اتفاق می‌افتاد و می‌افتد هنوزهم.
من شروع کردم یکم توی دنیا را ببینم که چه اتفاقی افتاده است. تا الان چیزی که پیدا کردم، حالا به‌واسطه‌ی بچه‌هایی که در استودیو هم زحمت کشیدند و با هم این ارائه را آماده کردیم، یک **موزه‌ای** هستش در اوهایو , که **۳۸۰۰ تا** از این تابلوها را به‌عنوان یک اثر موزه‌ای جمع‌آوری کرده است. چیزی که تا حالا در ایران اتفاق نیفتاده است. این بخشی از آن موزه هست(تصویر).
آنجا هم طبیعتاً تغییر اتفاق می‌افتد؛ تابلوها تخریب می‌شوند، خراب می‌شوند ولی جایی وجود دارد ظاهراً که این‌ها را جمع‌آوری‌شان می‌کند. یک موزه‌ی دیگر توی **لاس‌وگاس** در آمریکا هست , که بیشتر روی **نئون‌ها** متمرکز شده و تابلوی کازینوهایی که وجود دارد.(american sign museum)

موزه‌ی **ورشو**  که در دوران کمونیستی لهستان، تابلوهایی که آن موقع طراحی شده را بیشتر جمع‌آوری کرده است.
 فکر می‌کنم این موزه برای من از همه‌ی آن‌ها جالب‌تر بود که در **برلین آلمان** است. البته الان فکر می‌کنم یک چند وقتی است که تعطیل شده است، حالا نمی‌دانم به چه علت، ولی خیلی جالب‌تر به نظرم به این نوشتار پرداخته است.
خیلی ممنونم.

ارائه دوم:
مجری: دعوت می‌کنم از آقای **محمدرضا چیت‌ساز**، طراح گرافیک و طراح تایپ‌فیس قرنطینه، که درباره‌ی فرایند طراحی تایپ‌فیس برای ما صحبت کنند.

چیت‌ساز: خیلی ممنون که آمدید و دوباره سلام.
داستان این تایپ این‌جوری شروع شد که من خیلی درگیر کار بودم و حالا یک جایی هم کار می‌کردیم، خیلی سرمان شلوغ بود و اینکه اصلاً وقت نمی‌کردم حالا به خیلی کارهایی که دوست دارم برسم و کارهایی که مثلاً چندین سال طول کشیده بود، در آرشیو مانده بود و هی رویشان اتود کرده بودم و این‌ها، همین‌جوری مانده بودند که رویشان کار بکنم. تا به جایی رسید که همه خانواده کرونا گرفتیم و مجبور شدیم در خانه بنشینیم.
خب، یک دارویی مصرف کردیم که راحت توانستیم کرونا، سردرد، تب و این داستان‌ها را تحمل بکنیم و اینکه یک‌خورده حالم بهتر شد، من رفتم سراغ حروف. شروع کردم با حروف کار کردن و روی آن ایده‌هایی که داشتم، کار کردم. این فراغتی که به من اجازه می‌داد که راحت با آن حروف برخورد بکنم، درگیری نداشته باشم، اینکه اصلاً برای رساندن منظوری روی حروف کار نکنم، یک حال خوبی می‌داد و اینکه نهایتاً این حال به نظرم منتقل شده بود در حروف که این حروفی که الان می‌بینید، شکل گرفتند که یک حال راحتی داشت و یک فضای این‌جوری درست کرد. این حروف با این **کنتراست** و این فضای حالا **اکتیو**، شد پایه‌ی اصلی آن فونتی که حالا بعداً (مجموعه)**«قرنطینه»** شد.

یک‌خورده که رویشان کار کردم ، تبدیل شد به “قرنطینه” که الان **خانواده‌اش** را طراحی کردم، ضخامت‌های مختلفش را طراحی کردم. می‌خواستم کنتراستش را حفظ بکنم؛ آن فرم کنتراستی داشت، که در ضخامت کمتر، یک‌خورده چالش‌برانگیز می‌شد که مثلاً وقتی کم می‌شد، چطوری حالا آن قسمت‌های نازک را حفظ بکنم؟

که تبدیل شد به یک فونت حالا نسبتاً مونولاین و با کنتراست بالا در وزن‌های بالاترش. این مدل حالا کنتراست دادن و فضای **وریبلش** (Variable)؛ اینکه چطوری این‌ها را در قسمت ضخامت‌ها بیشتر کردم، در جاهایی نخواستم این اتفاق بیفتد به خاطر اینکه آن حس کنتراست و حس اکتیوش را داشته باشد و نهایتاً به یک همچین تایپی رسیدم.

**کشیدگی‌ها** و آن **لیگچرها** (Ligatures) را شروع کردم به طراحی کردن. یک جاهایی هم یک **شکست‌هایی** به کار اضافه شد نسبت به کار اولیه که این تعادل را حفظ بکند که خیلی این فضای نرم را نداشته باشد، بتواند در متن هم استفاده شود.

ضخامت‌های مختلفش را داشتم. در مورد ضخامت یک جاهایی  قسمت‌های نازک، خیلی نازک شده بود، آمدم یک محور **اپتیکال** هم برایش در نظر گرفتم که آن قسمت‌ها یک‌خورده ضخیم‌تر باشند و نهایتاً بتوانیم فونت را ریزتر هم استفاده بکنیم.

رفتم سراغ لیگچرها. لیگچرها را این‌طوری طراحی کردم. حالا از بعضی‌هایشان چون خیلی خوشم آمد، بزرگ‌تر داریم اینجا ببینیمشان که چه اتفاقاتی افتاده است.

این‌ها لیگچرهایی است که داشتیم. یک جاهایی لیگچرهایی که کمتر استفاده شده یا توی فونت‌ها تقریباً نداریم، سعی کردم داشته باشم. مثلاً یک همچین اتفاقی. حالا جلوتر هم یک چند تا مثلاً **دو تا لیگچیری که مثل دوتا«کاف» کنار همدیگر** هستند، مثلا این لیگچر را تقریبا درهیچ فونتی نداریم؛ یا فونت خوشنویسی استفاده می‌شود یا آن فونت «کاف و الف» یا «کاف و لام» که کنار هم قرار می‌گیرند؛ مثلا در نستعلیق و این‌ها این اتفاق برایشان می‌افتد. به نظرم اینجا هم می‌توانست اتفاق بیفتد.

کشیدگی‌ها را اضافه کردم؛ و کشیدگی‌های خود لیگچرها.
این فونت را سعی کردم که یک‌طوری باشد که بتواند در متن هم استفاده بشود. به نظر من با اینکه آن شکست‌ها را دارد یا خیلی کنتراست دارد در قسمت‌هایی، ولی در متن هم قابل‌خواندن و قابل‌استفاده است. یک مقدار خوانایی را به تأخیر می‌اندازد اما به نظرم به جذابیتش می‌ارزد.
**عددها** را طراحی کردم. یک جاهایی سعی کردم حالا خیلی خاص‌تر از فرم‌های دیگر باشد، نمایشی‌تر باشد، بتواند در فضای تبلیغاتی هم استفاده بشود. عدد لاتین و فارسی‌اش و عدد عربی.

برای این فونت، **حروف لاتین را کامل طراحی کردم*. حالا بالاخره یک نگاهی به فونت‌های دیگر هم داشتم ولی کامل سعی کردم که اتفاقاتی یا آن اتفاقات عجیب‌وغریبی که در طراحی یا کنتراستی که در طراحی حروف فارسی داشتیم، در انگلیسی هم بیاوریم. و علائمش.

حالا اعداد لاتین اینجا سعی کردم یک نگاه خاص‌تری به ماجرا داشته باشم که متفاوت باشه.
در این فرایند طراحی “قرنطینه”، یک **توسعه‌ای برای خود من** هم داشت. من این فونت را سعی کردم خودم بسازمش و حالا خیلی راحت‌تر می‌شد مثلاً بسپاریم به یک کس دیگری که بتواند سرهمش بکند، اما من اصرار داشتم که خودم بتوانم بسازم. در این فرایند ساختنش، تمام این ماجرا را خودم یاد گرفتم. یک منبع جدی یا منسجمی هم برایش وجود ندارد. گشتم، گشتم. حالا مثلاً با فونت‌لب که کار می‌کردم، این فونت‌لب خیلی در حال توسعه بود؛ یک چیزهایی به خودش اضافه می‌کرد که کار را بهتر می‌کرد، اما باز باگ‌های زیادی داشت و من مجبور بودم برای خیلی از چیزها مثل **اعراب‌گذاری‌ها**، برای مثلاً **انکرگذاری** یا **لنگرگذاری** برای اعراب، دستی کارهایی را انجام بدهم. این من را هول داد به سمت **برنامه‌نویسی‌اش** و در این مسیر یک مقداری رفتم در فضای **پایتون** و پایتون هم یاد گرفتم و حالا یک سری کارها را سعی کردم برای خودم اتوماتیک کنم. مثل مثلاً **فاصله‌گذاری حروف** و تمام این‌ها را با پایتون انجام می‌دادم که اگر این کار را نمی‌کردم، اصلاً نمی‌توانستم کار را جمع کنم…. مثلاً الان یک همچین حرفی، حالا کشیدگی دارد، حروف دیگر هستند، یک همچین تعدادی می‌شوند. و هر کدامشان ضربدر تعداد مَسترهاش می‌شود و ضربدر انکِرهایش می‌شود.

یک تعداد زیادی شما باید این لنگرها را قرار بدهید که بتوانید اعراب‌گذاری بکنید و حالا کدنویسی‌ها، کار را خیلی راحت‌تر کرد. لیگچرها، بعد حالا بحث **وریبلش** هم یک مسیری بود که در حال رشد بود. من وقتی داشتم این فونت را طراحی می‌کردم، تازه وریبل داشت جدی‌تر می‌شد؛ یکی دو سال بود که آمده بود و خیلی جدی گرفته نمی‌شد. من داشتم حالا سعی می‌کردم در این داستان هم داشته باشم. هم بحث **محور اپتیکال**؛ یعنی فکر می‌کنم شاید اولین فونت فارسی بود که محور اپتیکال داشت، این فونت. آن موقع که من منتشرش کردم فکرکنم همچین چیزی نبود.

**اسکیس‌هایی** که داشتم سرکار… اسکیس‌های این‌طوری بودند. من اسکیس‌ها را دقیق نمی‌زدم؛ آزاد روی حروف کار می‌کردم و نهایتاً در نرم‌افزار، فرم نهایی را درآوردم. ولی اینکه چطوری به این فرم‌ها برسیم، تمرین اینکه روی فرم هی اصرار بکنیم، به نظرم کمک می‌کند.

دست شما درد نکنه. خیلی ممنون که گوش دادید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *