مجموعه تصویرسازی‌های مطبوعاتی عرفان (محمدرضا) محمدی‌آذر در جلسه سیزدهم حلقه‏ی هنر ارائه شد و سپس با حضور محمدصابر شیخ‌رضایی، تصویرگر و گرافیست و علی حیاتی، گرافیست مورد نقد و بررسی قرار گرفت. محمدی‌آذر در ارائه خود علاوه بر سه مجموعه داستان کوتاهی که به حلقه آورده بود برخی تصویرسازی‌های پراکنده مطبوعاتی خود را نیز نمایش داد. او هم‌چنین داستان‌های تصویرسازی‌ها را روی سن حلقه هنر خواند و نیز مژده انتشار کتابی از بخشی از تصویرسازی‌های حجمی خود را در آینده نزدیک داد.

محمدی آذر: من تقریبا از سال ۸۳ به بعد وارد فضای تصویر سازی شده‌ام. تصویرسازی مطبوعاتی اولین پله‌ برای کسانی است که وارد این حوزه می‌شوند در این فضا آزمون و خطا می‌کنند، چه تکنیکی و چه تاکتیکی. بیشتر با فضا و متن آشنا می‌شوند. و نوع برخوردشان با مدیر هنری، روش‌ها  و ریزه‌کاری‌هایی که در کار هست، آشنا می‌شوند. تصویرسازی مطبوعات مثل تجربیاتی است که از بازیگران سینما مطلب خوانده‌ایم که دوره‌ی تئاتریشان را دوره‌ی طلایی می‌دانند به خاطر تجاربی که آن جا کسب کرده‌اند. تصویرسازی مطبوعات هم همین فضا را دارد.

من فقط باید این را اضافه کنم که این‌ها یک تجربیات تصویری بودند، همان‌طور که کتاب چیزی ماندگار است و می‌شود به آن استناد کرد یا خیلی دقیق درباره‌ی بند بند جزئیات و عناصر بصری که در کار هست می‌شود درباره‌اش تحلیل کرد، تصویرسازی مطبوعاتی بیشتر یک چیز روتین است. خصایصی که دارد، هم خوبند و هم بد، به دلیل آن شلنگ تخته‌هایی که معمولا آن تصویرسا‌ها می‌اندازند و تجاربی که دارد، تجارب خوبی است ولی از این لحاظ که بار مالی خوبی ندارد یا اینکه کیفیت چاپ بد،‌ کاغذ بد، بعضی نشریات اسمتان را هم پای کار نمی‌زنند سختی‌هایی هم دارد.

 دعوت می‌کنم که کارها را ببینید، من داستان‌وار برای اینکه دوستان خسته نشوند یک توضیحاتی راجع به کارها می‌دهم که با کار ارتباط بیشتری برقرار کنید. داستان اول که در نشریه کوشش برای کانون پرورش فکری چاپ شد. داستان برای سنین خردسال است تا 10 سال. داستان را برایتان می‌خوانم: داستان ، داستان سوالاتی است که بچه‌ها در سنین پایین درباره‌ی هستی و چیستی خودشان و اطرافشان از دیگران دارند. این‌طور شروع می‌شود: خرگوش با دیدن پروانه‌ای که از پیله بیرون می‌آید از والدینش که مامان و بابا گاوِ هستند سوال می‌کند چرا پروانه مثل خودش جست نمی‌زند. و بعد می‌پرسد چرا شما مثل من بالا و پایین نمی‌پرید؟ پدر و مادرش توضیح می‌دهند که آن‌ها در طوفان خرگوش را پیدا کردند و نتوانستند پدر و مادر واقعی او را پیدا کنند، آن‌ها خرگوش را به رودخانه‌ای می‌برند و از اون می‌خواهند که به تصاویر داخل آب نگاه کند تا تفاوت بین خودش و پدر و مادرش را تشخیص دهد. با دانستن این موضوع ناراحت می‌شود و والدینش را ترک می‌کند. هرچه می‌کردند خرگوش را پیدا نمی‌کنند. وقتی به خانه برمی‌گردند با خرگوش مواجه می‌شوند که خرگوش خودش را با گل به رنگ گاوها درآورده و با صدای لرزان "مااااماااا" کنان از آن‌ها درخواست می‌کند که پدر و مادر واقعی خرگوش باشند. مامان گاوِ گل‌های او را پاک می‌کند و به او می گوید که ما مادر و پدر واقعی تو هستیم. و تو را بزرگ کردیم، از تو مراقبت کردیم و تو را دوست داریم . خرگوش خوشحال جست و خیزی می‌کند و احساس می‌کند که آن‌ها یک خانواده‌ی واقعی‌اند.

سعی کردم فضای کودک و سفیدخوانی که در کارهای کودک وجود دارد را رعایت کنم. از فرم‌های ساده زیاد استفاده کرده‌ام. بال و پر به قصه ندادم. هرچند که من آدم فضاسازی نیستم و رنگ پردازی هم نیستم.

داستان بعدی یک حکایتی است از تاریخ نگارستان که در شاهد نوجوان سال ۸۸ چاپ شده است. ضرب‌المثل "شتر دیدی، ندیدی"  را وقتی به کار می‌برند که بخواهند به کسی بگویند از رازی که باخبر شده با کسی سخن نگوید یا اظهار بی‌اطلاعی کند تا دچار دردسر نشود. اما ماجرایی که باعث به وجود آمدن این ضرب المثل شده است. پدری به سه فرزند باهوش خود توصیه می‌کند که برای کسب تجربه به سفر بروند، آن ها در طول سفر به مردی هراسان برمی‌خورند که سراغ شترش را از آن‌ها می‌گیرد. سه پسر از او می‌پرسند شتر تو یک چشم کور، ‌یک پای لنگ، بارش هم روغن و شهد است؟ مرد می‌گوید درست است و سه پسر راه را به او نشان می‌دهند اما مرد شترش را نمی‌یابد. پیش حاکم می‌رود و ماجرا را توضیح می‌دهد. حاکم می‌گوید اگر شترت را ندزدیده‌اند چطور مشخصات آن را می‌دانند؟ حاکم آن‌ها را محکوم به زندان می‌کند. آن‌ها پی به اشتباه خود می‌برند و متوجه می‌شوند حرف بدون فکری را زده‌اند. برادر وسطی می‌گوید این برای ما تجربه‌ای شد که مراقب سخن گفتنمان باشیم. برادر کوچک‌تر گفت: از این به بعد اگر شتری دیدیم و صاحبش از ما پرسید می‌گوییم ندیده‌ایم. شتر دیدی، ندیدی. بعد از چند روز حاکم سه پسر را نزد خود می‌خواند و از آن‌ها عذرخواهی می‌کند و می‌گوید شتر پیدا شده ولی شما از کجا مشخصات شتر را می‌دانید. سه پسر باهوش توضیح می‌دهند در مسیر ردپای شتری را دیدیم که سه تا از آن ها گود بود و چهارمی گود نبود. فهمیدیم شتر یک پایش لنگ است. فقط علف‌های یک طرف راه خورده شده بود،‌پس فهمیدیم یک چشم شتر کور است. در یک طرف راه مورچه جمع شده بود و در طرف دیگر مگس‌ها، فهمیدیم بارش روغن و شهد بوده. حاکم از آن‌ها می‌خواهد که در شهر بمانند و او را یاری کنند. و برادرها اظهار می‌کنند که ما می‌خواهیم به سفر و کسب تجربه بپردازیم.

این داستان مخاطبش نوجوان بود، در شاهد نوجوان چاپ شده بود. من سعی کردم تصویرسازی نوجوان را از آن حالت همیشگی‌اش خارج کنم. و یک کمی مخاطب را به فکر فرو ببرم. متاسفانه تصویرسازی در این سال‌ها کمی با کم‌لطفی یا بی‌دانشی، مخاطب دست کم گرفته می‌شود. مثلا من در کار قبلی ناشر دست مرا بسته بود و من بیشتر تمرکزم را گذاشتم روی ترکیب‌بندی و نه کاراکتر‌پردازی. ولی در کارهای بعدی سعی کردم خلاقیتم را در فضاسازی در آن جستاری که داستان دنبال آن است، بازیگوشی‌های تصویری را داشته باشم. یک المان تصویری که زیاد به فرهنگ ما ربط ندارد که کلاژ کردم با تصویرسازی مینیاتورمان. سعی کردم از فضای مینیاتور و مخصوصا شاهنامه‌ی بایسونقوری  و شاهنامه طهماسبی استفاده کنم. یک چیز جدید و قدیم را باهم پیوند بزنم. این هایی که در زندان هستند، سعی کردم زندان را از آن حالت همیشگی‌اش خارج کنم. به نظرم اشکالی نداشت که در یک اتاق باشند. آن سه نفری که بسته شدند و به نوعی گیر افتادند مرج کردم. کاری که کردم بیشتر روی فضاسازی‌ها بوده است.

داستان بعدی که کیهان بچه‌ها در شماره ۲۵۴۰ در سال ۸۶ چاپ شده بود. داستان خروسی که به خودش مغرور است و همیشه گاه و بی گاه زیر آواز می‌زند. اهالی آبادی اسمش را خروس بی محل گذاشته بودند و تصمیم می‌گیرند برای همیشه از دستش خلاص شوند. آن قدر دنبالش می‌دوند که بالاخره او را از ده بیرون می‌کنند. خروس از دست اهالی فرار می‌کند و یک جا می‌نشیند و نفس راحتی می‌کشد و پیش خودش می‌گوید عجب آدم‌های بی‌سلیقه‌ای هستند که قدر من را نمی‌دانند. روباهی که آن نزدیکی‌ها بوده حرف‌های خروس را می‌شنود و تایید می‌کند و می‌گوید واقعا صدای زیبایی داری. شروع می‌کند به تعریف کردن و این که صدای تو چنین است و چنان است. مثل نم نم باران می‌ماند، مثل شر شر آبشار می‌ماند و....روباه از او می‌خواهد که به روستای آن‌ها برود چون آن‌جا آدم‌هایی هستند که قدر او را بیشتر می‌دانند. با روباه راه می‌افتند،  وقتی که کاملا از آبادی دور شدند می‌زند زیر خنده و شروع می‌کند به مسخره کردن خروس. و به خروس می‌گوید که تو خیلی نادانی آخه ما روباه‌ها کی از آواز شما خروس‌ها خوشمان آمده که این بار دوم باشد. خروس تازه متوجه می‌شود که موضوع چیست. می‌خواهد فرار کند که گیر می‌افتد.

من سعی می‌کنم بازیگوشی تصویری زیاد داشته باشم، از حالت‌های همیشگی و خشک که بچه‌ها در کارتون‌ها می‌بینند دور شوم. بیشتر بچه‌ها را با فضای انتزاعی آشنا کنم و بیشتر درگیر ترکیب‌بندی و عناصر بصری می‌شوم. سعی می‌کنم رویکرد همیشگی که وجود دارد را از بین ببرم. کار قبلی که بعدا روی جلد سروش چاپ شد، کاری است که در نمایشگاه فیل سه نقطه بود. دوستانی که کار تصویرسازی  می بینند، موضوعش واقعا فیل و سه نقطه بود که این سه نقطه می توانست داستان باشد. برای تصویرسازی که می‌خواهد کار کند این سه نقطه می‌تواند برایش داستان باشد یا.... من از همان سه نقطه استفاده کردم برای اینکه فیل را با آن مچ کنم. سه چشم دارد که سه کتاب می خواند، چیزی که غیر واقع است.